همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم
از سایه های ملتهب همیشه می گریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم
خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت
خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت
با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم ,با تو ستاره می شوم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 19:51 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بیگناهی دل اعتراف کرد
دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد
مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل نسب داری
از تیره ی دودی از دودمان باد
آب از تو طوفان شد خاک از تو خاک سر
از بوی تو آتش در جان باد افتاد
هر قصه بی شیرین چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو میمانی ما میرویم از یاد

+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 16:55 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
می نویسم از تو!
از تو ای شادترین، ای تازه ترین
نغمهء عشق.........
تو که سر سبزترین منظره ای
تو که سرشارترین عاطفه را
نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی
در تمام لحظاتی که خدا
شاهد غصه و اندوهم بود.......
به تو می اندیشم!
به تو می بالم!
و از تو می گیرم
هرچه انگیزه درونم دارم.
من شباهنگام،
آن دم که تورا نزدیک خود می بینم،
بهترین آرامش،
برترین خواهش و احساس نیاز
در دلم می جوشد.....
روزها میگذرد!
عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به برتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیداست
دوستت می دارم!
از همین نقطهء خاکی.......
تا عرش
دوستت می دارم
از زمین تا به خدا.......
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 19:4 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 19:13 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
مــرا آتــش صـدا كـن تا بسوزانـم سراپايــت
مــرا بــاران صـدا ده تا ببـارم بر عطشهايت
مــرا انــدوه بشنـاس و كمــك كــن تا بيــاميزم
مثــال سرنـوشـتـم با سرشـت چشــم زيبـايــت
مــرا دودي بــدان و يــاريام كـن تـا درآويـزم
بـه شـوق جـذبـهوارت تـا فرو ريزم به دريـايت
كمــك كن يك شبــح باشـم مهآلــود و گـمانـدرگـم
كنــــار ســـايـهي قنــديـلها در غــار رويــايــت
خيــالي، وعـدهاي، وهمي، اميدي، مژدهاي، يادي
به هر نامي كه خوش داري تو بازم ده به دنيايت
+
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389 15:34 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پراز مهر ، به ما می خندد ،
یا زمینی را که ، دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست !
ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی ، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و
شکست .
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید
نشام می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ...
ماه من !
غصه اگر هست ، بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ... !
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر ؛
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟! چرا ؟!

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 4:16 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389 3:14 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
یکی بود یکی نبود
زمانی که هیچ آدم زنده ای روی زمین نبود!
توی یک جزیره ی دور
چندتا دوست بودند
عشق - دروغ - طمع - دیوانگی - مهربونی - دانایی - کودکی - تنبلی.همشون از روی بیکاری دور هم
جمع شده بودند!
تصمیم گرفتند یک بازی کنند تا بیشتر از آن حوصله شان سر نره
قایم موشک.
دیوانگی چون عقلی تو سرش نبود تصمیم می گیره چشم بزاره!
۱.۲.۳......
همه شروع می کنن به قایم شدن.
طمع خودشو تو کیسه ای که واسه خودش درست کرده بود پنهان می کنه.
کودکی می ره بالای درخت
دروغ می ره ته چاه و مهربونی می ره روی ابرها.
دانایی خودش و تو مسئله هاش غرق می کنه که دیوانگی فریاد می زنه : ۹۷. ۹۸ ....
ولی هنوز عشق پنهان نشده که دیوانگی گفت: ۱۰۰
و عشق پرید پشته بوته ی گل رز!
دیوانگی شروع به پیدا کردن همه می کنه.
اول از همه تنبلی رو پیدا کرد. آخه اون اینقدر تنبل بود که حتی قایم نشده بود و سرجاش خوابیده بود.
بعدش کودکی رو از بالای درخت و طمع و تو کیسه و دروغ گو رو ته چاه و مهربونی رو ابرو .....
حالا دیوانگی همه رو پیدا کرده و فقط عشق مونده!
همگی گفتند: اگر بتونی عشق رو پیدا کنی تو برنده ای!
طمع در گوش دیوانگی گفت: عشق در پشت بوته های گل رز پنهان شده است. دیوانگی چوبی برداشت و در
بوته ها فرو کرد! فرو کرد و فرو کرد تا اینکه...
صدای کسی بلند شد: آخ.
عشق فریاد زد: کور شدم!دیوانگی به زمین افتاد و گفت: مرا ببخش. من نمی خواستم. من....
عشق گفت: اگر می خواهی تو رو ببخشم از این پس راهنمای من شو...
و این چنین شد که عشق برای همیشه کور شد و دیوانگی راهنمای او....

+
نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389 18:55 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|

برای من هنوز هم ٬ تو مثل یک خیال خوب
میان یک شب سپید ٬ شبیه یک نیایشی ...
برای من همیشه تو٬ از آسمان رسیده ای
زلال و آبی و رها به رنگ پاک ابرها ...
که از خدای آسمان به قلب من نشسته ای
برای من هنوز هم ٬تو حس خوب بودنی
پر از طنین امن عشق ٬ خود مقدس منی
برای من هنوز هم تو مثل یک نیایشی
عمیق و آبی و شریف وسیع و سبز و سر بلند
که می رسانی ام به اوج
که می نشانی ام به نور
که می سپاری ام به عشق ...

+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389 11:47 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389 3:9 توسط ܊๖יּ۾՞ޏޭ ẪЯẨM ޏޭ՞۾יּ๕܊
|